تبليغاتX
(( عشقم پریا ))
(( عشقم پریا ))

پر یا ، روزی مخاطب تمام جملاتت من بودم

نمی دانی چه درد سختی است

خلع مقام شدن،

نمی دانی چه سخت تر است

دیدن ترفیع گرفتن دیگری....!!!؟؟


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:35 توسط 13| |

خدایا از تو دلگیرم..

به قولت وفا نکردی...

گفته بودی حق انتخاب دارم! پس چرا انتخابم در آغوش دیگریست، و من در این آغوش، غریبم؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:24 توسط 13| |

جدایی نادر از سیمین اسکار می گیرد...

و...

جدایی تو از من عمرم را.....!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:17 توسط 13| |

من هر شب با غم همبستر می شوم

بی آنکه بهم نگاه کنیم، همدیگر را ببوسیم، و یا حتی با هم حرف بزنیم 

و بعد..

هر لحظه و هر ثانیه تا خود صبح به خیال خواب، او را در آغوش می گیرم و بی هیچ گناهی با او زندگی می کنم..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:15 توسط 13| |

خوش بحال باد که هر روز صورتت را لمس می کند و

کسی از او نمی پرسد که چه نسبتی با تو دارد ؟؟

کاش خدا مرا باد آفریده بود، کاش...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 11:40 توسط 13| |

سلام به همه اونایی که تو این چند مدت بهم لطف داشتن....

امیدوارم مطالب وبلاگم مفید بوده باشه

من تا چند مدت دیگه میرم سربازی البته بعد امتحان ارشدم...

شاید دیگه نتونم آپ کنم

همیشه بیادتون هستم دوستای گلم.

راستی پریا اگه اینو خوندی بدون که دوستت دارم و عاشقتم

اون روز اومدم چند لحظه ببینمت ولی

تو بدون توجه به من رفتی

بازم می گم دوستت دارم و عاشقتم

فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااات

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:56 توسط 13| |

با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته

پر از عشق و عادت، بدون حسادت، دلم تنگته

گله بی گلایه، بدون کنایه، دلم تنگته

پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی، دلم تنگته

تو جایی که هیچ کی، واسه هیچ کی نیست و  همه دل پریشون

دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه  برای یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب، که خاموش و خوابن چراغ های روشن

من دل شکسته، با این فکر خسته، دلم تنگته

با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک، دلم تنگته

ببین که چه ساده، بدون اراده، دلم تنگته

مثله این ترانه، چقدر عاشقانه، دلم تنگته....دلم تنگته....دلم تنگته...

یه شب شد هزار شب، که دل غنچه ی ما قرار بوده وا شه

تو نیستی که دنیا، به سازم نرقصه به کامم نباشه

چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری؟؟؟

کجا؟ کی؟ کدوم روز؟ منو با تمام دلت می پذیری.....؟؟؟

من دل شکسته، با این فکر خسته، دلم تنگته

با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک، دلم تنگته

ببین که چه ساده، بدون اراده، دلم تنگته 

دلم تنگته پر یا


نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 12:27 توسط 13| |

پر یا تو تنها عشق منی....

شاید یه چیزایی بگم که ناراحت بشی ولی اینو بدون

عاشقانه دوستت دارم...

اشکامو ببین تا باورت بشه.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 14:10 توسط 13| |

سلام خدا جونم بازم منم. تو هم از دستم خسته شدی مگه نه؟ چون هر روز مزاحمت می شم.

خدا جون امروز یکی از اون روزای بدمه. دلم خیلی شکسته، احساس می کنم.......

پر یا خیلی خیلی دلم برات تنگ شده.

راستی پر یا برات 7 شاخه گل شقایق می فرستم از امروز هر روز یکی از اونارو بردار وقتی تموم شد

بدون که من اولین کسی بودم که شب یلدا رو بهت تبریک گفتم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 11:2 توسط 13| |

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی، نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم، دگر از پای نشستم

گویی یا زلزله آمد، گویی یا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من، در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی زبر من، که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل، با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی، نتوانم... نتوانم ...

بی تو من زنده نمانم.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:42 توسط 13| |


نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 12:48 توسط 13| |

نیمکت کنار فواره ی نور

یه بهونه، واسه از تو گفتنه

جای خالی تو گر یه آوره

مرگ لحظه های شیرینه منه

یادته به روی اون نیمکت نور

از تو واژه ها غمو خط می زدیم

دست من به دور گردن تو بود

وقتی که تکیه به نیمکت می زدیم...

دورمون پرنده ها بودن و عشق

با نگاه من و تو یکی شد

من می خواستم با تو پرواز کنم و

برسم به عاشقی اما نشد، اما نشد.....

یه سبد خاطره داره یاد تو

وقتی که تنها رو نیمکت میشینم

شکر رو یا ، که هنوزم می تونم

تو یه رو یا، روی ماهتو ببینم

از خدا می خوام که عطر دلخوشی

هر جا باشی به مشامت برسه

ممنونم از شب رو یا که بازم

وقته دلتنگی به دادم می رسه 

نیمکت کنار فواره ی نور.....

یادش بخیر!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 13:37 توسط 13| |

بعد از تو

جای خالی دلم مثل کفش های سیندرلا

اندازه ی هیچ یک از مردمان شهر نمی شود

حتی به زور...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:48 توسط 13| |

وقتی دیر رسیدم و با دیگری دیدمت

فهمیدم که گاهی،

هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است....

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:45 توسط 13| |

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه جانم، گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .....

تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل سنگ....

همه دل داده به آوای شباهنگ

يادم آید تو به من گفتی از اين عشق حذر کن

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب، آینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش، فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد...

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم

نه گسستم...

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت...

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم، نه گسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب وشبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر ازآن کوچه گذر هم

پریا...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

«فریدون مشیری»

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9:49 توسط 13| |

مهربانیت را به دستی ببخش که می دانی با او خواهی ماند وگرنه...

حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9:35 توسط 13| |

نوشته بودی اگر ممکنت شود برگرد                       مگرتوراه پسی هم گذاشتی نامرد

هزار بار برایت نوشته بودم «عشق»                      هزار بار برایم نوشته بودی«درد»

به خاطر تو خودم را به بادها دادم                           چنانکه بوی مرا میتوان گرفت از گرد

هزار بار نوشتم هنوز فرصت هست                       نترس   آینه انکارمان  نخواهد کرد

سکوت کردی و گفتم بگو، بگو، د بگو                       چه داشتی که بگویی بجزسکوتی سرد

پس از تو، نام تو را بارها نوشتم من                       ولی نه روی شقایق  کنار  برگی زرد

چقدر زود پشیمان شدی، ولی نفرت                    پس از تو جای تو را در درون من پرکرد

                                     دوباره آمده دنبال عشق می گردد

                                     کسی که نام مرا برزبان نمی آورد

نوشته ((علی اصغر مقنی))

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 16:0 توسط 13| |

بگرد تا  که  بگردم  فدای  چشمانت       

  تو   آفتابی   و    من   آفتابگردانت

شبیه گل که برویی به حسن صحرایی

  تمام وسوسه ها میشوند گلدانت

کدام جاذبه را کشف می کنی در من ؟          

که سیبهای تو  پیداست  از  گریبانت

هزار دل اگرم هست میدهم یک یک              

 برای اینکه یکی باشم از هزارانت

سیاه بختی من شکل ابرها هم نیست         

 که ساعتی  بکشانم  به  زیر بارانت


نویسنده  ((علی اصغر مقنی))

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 16:20 توسط 13| |

به كوري چشم تو هم كه باشد

حالم خوب ِ خوب است

اصلا هم دلم برايت تنگ نشده

حتي به تو فكر هم نمي‌كنم

باران هم تو را دیگر به ياد من نمي‌آورد....

مثل همين حالا كه مي‌بارد...


لابد، حالا داري زير باران قدم مي‌زني

چترت را فراموش نكن.....

لباس های گرمت را هم......

......

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 11:48 توسط 13| |

گفتی خدا نگهدار، میرم که برنگردم                             با حالتی پریشان گفتم مگر چه کردم؟

جز آنکه بی تفاوت، رنجانده ام دلی را                           آری خراب کردم، دیوار کاگلی را

از مرو تا صفا را، از شوق می دویدم                              من تشنه تو بودم، اما نمی رسیدم

من  گفتم و تو تنها، من را نگاه کردی                           احساس بینمان را، سرد و سیاه  کردی   

با آن نگاه بی رنگ، گفتی نگو بمانم                               هرگز نخواه هرگز، د یگر نمی توانم

                                      فهمیدم از نگاهت کردی مرا فراموش.........                 

                                     آن شعله های سوزان، در باد گشته خاموش

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:35 توسط 13| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ